۴ شهریور ۱۳۸۶

صیغه مصلحتی

آقا این قضیه ازدواج موقت هم عجب مقوله جالبی است!

داشتم یه روز با آب و تاب از صیغه صحبت می کردم و اینکه چه جوری می تونه به وضع فعلی جامعه ما کمک کنه... که یکی از رفقا با توپ و تشر فرمودند: هرگز! صیغه کار آدمهای کثیف و بدذات و دو رو و ... و ... و ...   بله! شستند ما را گذاشتند خشک شیم. گفتیم چشم! حتما بد است دیگر، ما نمی فهمیم!

روزی دیگر داشتم از معایب صیغه و آسیب های آن به جامعه صحبت می کردم که همان دوست مذکور فرمودند: البته صیغه همیشه هم بد نیست. بعضی مواقع لازمه! ( البته رعایت حجب و حیا را نموده و لپ هاشون گل هم انداخته بود !)

ای بابا ! انگار واقعا نمی فهمم. تکلیف ما را روشن کنید. دروغ مصلحتی شنیده بودیم اما صیغه مصلحتی برای گوشمان آشناست! 

برای مادربزرگ

هوای بیرون خنکه، نسیم به صورت خیسم می خوره، خواب از سرم پریده. به ساعتم نگاه می کنم. 5/2 شب! هنوز تا 6 خیلی مونده...

- چرا اینجوری نگاه می کنی؟

- خسته نشدی اینقدر رفتی اومدی؟

- تو نمی فهمی!

نگهبان بیمارستان است. همین جور چپ چپ نگاهم می کند. می پیچم تو راهروی بخش. آسانسور طبقه چهارم می ایستد. در باز می شود .

-ممنون.

مامان وخاله، امشب کشیک آنهاست. خاله پروین سرروی تخت گذاشته و خوابیده. مامان نشسته و دعا می خواند. خسته است.

- نمی خوای بخوابی مامان؟

- نه خسته نیستم.

تعارف می کند. به من نگاه می کند . خستگی از چشمانش بیرون می ریزد .

یکی از صندلی ها را به زحمت جدا کرده ام - من نمی دانم این چه طرحی است که صندلی ها از کنار به هم می چسبد - اگر سر و صدا کنم نگهبان بخش می فهمد، گیر می دهد صندلی ها را برای چه می خواهی!!! 3 تا صندلی کنار هم. تخت خوبی می شود !

- مامان، یه چرتی بزن تا من بیدارم. بعد جایمان را عوض می کنیم.

- خوابم نمی آید.

زرنگی می کنم.

- پس فقط دراز بکش!

حتما خوابش می برد . از اتاق خارج می شوم. پرستار را می بینم. به من لبخند می زند. دختر جوانی است. بر می گردم. مادر بزرگ بیدار است. نگاهم می کند.

- مامانی آب می خواهی؟ 

اشاره می کند نه!

- می خواهی کمرت را بمالم؟ 

بیچاره از بس اینجا خوابیده بدنش کوفته شده. سرش را تکان می دهد. موافق است. بلندش می کنم. کمرش را می مالم. خودم را لوس می کنم .

- مامانی یاد ته چقدر اذ یتت کردم. فکر نمی کردم مریض بشی از پا بیفتی، منو می بخشی؟ تورو جون مامان!

به مامان نگاه می کنم . خواب است. تسبیح در دستش تکان می خورَد . به مادر بزرگ نگاه می کنم. می خندد .

- اذ یتت کردم، نه؟!!!....

- اشاره می کند نه.

- ببخشید.

صورتش را می بوسم. چشمانش را می بوسم. چشمانش بسته است. نگاهش می کنم. به من نگاه می کند. می خندد . از در بیرون می زنم. پرستار به من لبخند می زند. دختر جوانی ست.

 (حیاط بیمارستان)    عر می زنم! دلم برای ماد ربزرگ می سوزد . دلم برای خودم می سوزد . به رفتنش فکر نمی کردم اما او آرام آرام از ما فاصله می گرفت...

 ظهر شده است. دایی را به جای خودم داخل می فرستم. دیگر با نگهبان بخش رفیق شده ام. حال مادر بزرگ بد است. همه نگرانند. از بیرون بخش نمی توانم مامان را ببینم. خاله گریه می کند.

 دیگر غروب شده است.

- دایی! دایی!

- چیه؟

- بیا بیرون. می خواهم مادربزرگ را ببینم.

خیلی راغب نیست، اما نه نمی گوید.

صدایش می کنم. همه گریه می کنند. آرام آرمیده است! دست بر سرش می کشم. می بوسمش. دو چشمانش را. به من نگاه می کند. به زور می خندد ! از اتاق بیرون می زنم. پرستار نگران است. دختر جوانی ست.

(حیاط بیمارستان)    عر می زنم!! می گو یند مادربزرگ رفته است، کاش برای شام برگردد....

 ------------------------------------------------------------

اشاره 1: دلم برای مادر بزرگ تنگ شده است - اساسی! - کاش قدرش را بیشتر می دانستم....

اشاره 2: باید فکری برای ای کاش هایم بکنم. این گونه جلو بروم فقط در گذشته می مانم. پس تکلیف حال و آینده چه می شود؟ 

اشاره 3: عرزدن، صفتی شخصی است که بنده برای بیان شدید ترین ناراحتی ها استفاده می کنم. برای مثال " افشین در اتاق عر می زد ، خبر مرگ مادرش را شنیده بود ."  ( حال کن ، تیر یپ دیکشنری آکسفورد برات اومدما! ) 

   

برای نوشتن...

سلام دوستان 
منو از راهنمایی هاتون بهره مند کنید. البته قول نمیدم همشون منو تحت تاثیر بزاره
با تشکر